تبلیغات
1Engineer'sDailyNotes - بسی رنج بردم
سه شنبه 16 تیر 1394  01:47 ب.ظ

لطفا همین الان بلند شین برین یه جعبه دستمال کاغذی یا یه تیکه پارچه ضخیم که از طول و عرض کافی و وافی برخورد دار باشه بزارید کنار دستتون چون میخوام یه خاطره ایی تعریف کنم که تمساح هم قابلیت هضمش رو نداره...اشکتون در میاد صد در صد...
بله،متاسفانه بعضی از دوستان فکر میکنن ورود به دانشگاه کشکه.میخوام زحماتی رو که کشیدم (تک وتنها ،به صورت اول شخص مفرد)بهتون بگم بفهمین چقدر من مظلومانه درس خوندم.
یه روزی روزگاری بود ما ازمون داشتیم،روم به دیفال،امادگی نداشتیم!
میخواستم جیم بزنم ولی همین طوری که در جریان هستین امکانش اصلا و ابدا وجود نداشت...
قبلا واستون تعریف کردم که رفته بودم توی زیرزمین خونموم ...اقا ما این بار هم تصمیم گرفتیم همین کلک رو سوار کنیم....خیلی شیک و مجلسی بلند شدم صبحانه خوردم،تازه چون دفعه قبل تجربه داشتم این دفعه نه دیگه استرس داشتم نه هیچی...کامل تو دستم اومد بود باید چی کار کنم...از پله ها رفتم پایین و بعد در رو زدم بهم یعنی من رفتم بیرون ،از اون ور چپیدم تو زیر زمین....
تو زیر زمین داشتم به این فکر میکردم که یادم باشه وقتی بچه دار شدم نزارم بچم منو بپیچونه ،حواسم جمع باشه و اینا ...اغا دیدم یهو یکی از بالا اومد پایین در خروجی منزل رو وا کرد یه نگاه به بیرون کرد بعد دوباره رفت بالا..
گفتم خدایا این دیگه یعنی چی؟!!!!

وقتی طرف میخواست برگرده بالا کشیک دادم یه کوچولو نگاه کردم فهمیدم اااااا مامانمه!!!!
واقعا به فکر فرو رفتم.فاصله زمانی که من اومدم پایین و بعدش مامانم اومد بیرون رو نگاه کرد همش چند دقیقه هم نبود شاید دو دقیقه....شک کردم ...یعنی چی خوب؟مامانم برای چی اومد بیرون رو نگاه کرد بعد رفت بالا؟؟؟یه لحضه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد....نکنه مامان فهمیده من نرفتم؟!!!!
و از خصلت های بارز مامان اینه که دفتر خاطرات رو شما برو توی لوله اگزوز ماشین باری بابات قایم کن این پیداش میکنه ...خاطره پیچوندن ازمون رو هم که من تو دفتر خاطراتم نوشته بودم..
اقا حسم خبر دارشد که اخخخخخ....مامان دستمو خونده ....خوب من پیاده میرفتم ازمون میدادم چون جایی که ازمون برگذار میشد  خیلی به خونه نزدیک بود...از در خونه پیاده میرفتم تا دم فلکه بعدش میرفتم سمت راست به طرف ازمون....
فاصله خونه تا فلکه هم حداقل 6الی7 دقیقه طول میکشید....
مامانم اومد نگاه کرد بیرون رو ،دید من نیستم توی مسیر...مگه اینکه این مسیر رو پرواز کرده باشم از شووووووق و ذذذذذوقققق ازمون که به این سرعت عرض دو دقیقه ناپدید شده باشم....
همه ی این فکرا عرض فقط یک دقیقه مثل برق از جلوی چشمم رد شد
بلند شدم در کمال ارامش(پررویی)رفتم بالا
.

مامان:اینجا چی کار میکنی؟

من:پایین بودم داشتم اون کفشمو که میخواستم بپوشم پیدا میکرد یادم اومد مداد نبردم با خودم.
مامان:اهان


هیچی دیگه بعدشم خداحافظی و ایندفعه دیگه واقعا زدم بیرون
.
کاملا ریلکس داشتم نفس عمیق هم میکشیدم تازه...مثل کسایی که میخوان برن نتیجه زحمات دو هفته تلاش مسسسستمرررشششون رو ببینن....بعد رسیدم سر فلکه تازه یادم اومد ای داد من دارم کجا میرم؟!!!
من که نخوندم ....افسار خویشتن را کشیده و از سرعت قدمهای خویش کمی کاستیدیم...
گفتم خوب هیچی..مگه چیه...بقیه میرن ازمون میدن منم تو حیاط میشینم .
فکر خوبی بود ...رسیدم اون مدرسه ایی که حوزه بود...بچه ها میومدن.....
اخخخخخ...خداااااااا...مشاورم داشت از دور میومد....نمیشد که منو ببینه بعد برگه پاسخ نامه من نباشه....چطور روز ازمون باشم ولی ازمون ندم و مثلا غایب باشم....بعد نمیگه من خودم دیدمت چرا نیومدی ازمون بدی تو که سالم تر از من بودی....ااخخخخخخ....هیچی پیچیدم یه ور دیگه صورت ماهمو نبینه صورت ماهشو نبینم...
داشتم به دنبال راه حلی برای خوشبختیام میگشتم چون از قدیم گفتن مهندسین یا راهی خواهند ساخت یا راهی خواهند یافت...بله دیگه...من از همون روزا با توجه به ترازهام و تلاش مسسسستمرم میدونستم مهندس میشم...یهو چشمم به دستشویی افتاد....
درست حدس زدید دوستان ..دستشویی تنها راه ممکن در اون زمان بود....
 بنده کل مدت ازمون رو در دستشویی به سر بردم تازه یکی هم که میومد بره دستشویی ،سگ لرزه میزدم نکنه این در رو حل بده بیاد تو اینی که منم ابرررووم میره ه ه ه...
توی اون مدت هم بی کار نبودم...داشتم به میزان ذلتی که یه دانش اموز میتونه در دوران تحصیلش داشته باشه فکر میکردم....دچار چنان مفهوم بی نهایتی شدم که عمرا و ابدا عالمان دین بهش برسن....از همون جا فهمیدم چقدر دنیا بی نهایت هست...اصلا من هر چی حد و لیمیت و اینا بلدم مال همون چند ساعت تو دست شویی یه لنگه پا وایسادن هست....(ولی خداییش با اون کیف سنگین کمرم اومد پایین)


خوب دوستان این پست هم به اتمام رسید .امیدوارم لذت وافی و کافی رو برده باشید.تف تو ریا بشه ایشاالا .خدا خودش میدونه نمیخواستم بگم چقدر درس خوندم اونم کاملا مظلومانه...فقط میخواستم به این دوستانی که هی میگن کنکور 94 سخت بوده بگم مام کم زحمت نکشیدیم که حالا اینجاییم


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 مرداد 1394
  • برچسب ها:خاطرات ،
نظرات()   
   
مریم
چهارشنبه 24 تیر 1394 03:12 ب.ظ
سلام خانم مهندس
واااااااای... عجب کاری. فکر کن کل آزمون یه لنگه پا تو دستشویی
واییییییییییی.
میگم این دیگه فکر کنم آخرین پیچوندن تون بود دیگه؟ نه؟
پاسخ مدیر جوان : نه
هدی
شنبه 20 تیر 1394 03:20 ق.ظ

به مامانت زنگ نزدن؟
به ما که هردفعه نمیرفتیم بعد نیم ساعت زنگ میزدن میگفتن.
حتی یبار تلفن خونه رو از برق کشیدم،زنگ زدن به گوشی مامانم
پاسخ مدیر جوان : فکر کنم آزمون های جامع و خیلی مهم تماس میگرفتن
اوه، اوه، پس دوستان هم دستی بر آتش دارن
امیر حمید
چهارشنبه 17 تیر 1394 03:54 ب.ظ
به نوبه خودت خیلی شیطون بودی
مام مثل شما خیلی زحمت کشیدیم. خخخخخخخخخخخ
پاسخ مدیر جوان :
موشك
چهارشنبه 17 تیر 1394 10:53 ق.ظ


تو یك اسطوره هستی . من جای توكلی بودم دستور میدادم مجسمه ات رو بسازن بذارن جلوی در سازمان سنجش تا هیچ كس زحماتت رو فراموش نكنه
پاسخ مدیر جوان : کاشکی اساتید باهنر قدر بدونن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.