تبلیغات
1Engineer'sDailyNotes - و از فانتزی های من..
جمعه 29 خرداد 1394  03:17 ب.ظ

و از فانتزی های من اینه که مثلا ازدواج کردم...بعد اون بشششششعور (my hasband) مثلا روی خانوادش خیلی حساس باشه....
بعد مثلا من شب عروسیمون بهش بگم:عزیزم
اون:جانم
من:از نظرم من کل فک و فامیلت مثل خودت بیشششششعورن.
بعد در همین لحظه اون بلند شه کمر بندشو در بیاره منو سیییاااااااهووو کبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سرهم بگم:بیشششششعور.بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند شه اون اینه شمعدونی رو که واسم خرید خورد کنه بعد یه تیکه شیشه برداره باهاش یزنه کلیه ی منو نا کار کنه....ولی من بازم کم نیارم بهش بگم:بیشششششششعور(ولی با شدت بیشتری)
بعد دیگه اون کم بیاره از این مقاومت من...خودشو مثل جنازه ولو کنه روی کاناپه(کاناپه ایی که مامانم جهیزیه بهم داده هااااااا)بعد خیلی خستس...داغونه...له...داره از سر و صورتش عرق میریزه...کم کم لرزش دستاش کم میشه...داره بیهوش میشه...دیگه چیزی نمیشنوه...پلک چشمش هی میپره....بعد یهو منی که داغونم و کیلو کیلو داره ازم خون میره از تو اتاق خودمو بکشونم توی حال ...غرق عرق و خون شدم....نفسای اخرمه....ضربانم افت کرده...چشام سیاهی میره...هازبندم رو ببینم که مثل جنازه افتاده...تمام انرژی و توانم جمع میکنم...خودمو بهش نزدیک میکنم...ولی دیگه نمیتونم ...دارم میمیرم...قلپ قلپ خون داره ازم میره...یه اه بلند میکشم...right now اون متوجه من میشه...سعی میکنه بلند شه ...ولی نمیتونه ...از روی کاناپه میفته رو زمین...خودشو بهم کشون کشون نزدیک میکنه....نفسش میخوره به صورتم...بوی ادکلنشو میشنوم...چشامو باز میکنم...نگامون بهم گره خورده...همون یه ذره توانی که دارم رو جمع میکنم فقط برای اینکه یه بار دیگه بهش بگم:عزیزم
اون:جانم
من:از نظر من کل فک و فامیلات مثل خودت بیششششعورن.
بعد در همین لحظه اون بلند شه کمربندشو ور داره منو سسسیییاااااااهوووکبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سر هم بگم :بیشششششعور...بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند اون اینه شمعدونی رو که......


  • آخرین ویرایش:جمعه 29 خرداد 1394
  • برچسب ها:daily ،
نظرات()   
   
دریا خاله ریزه سیمرغ!
شنبه 6 تیر 1394 05:32 ب.ظ
عجب فانتزی ای
چه شوهر خطرناکی
اخه این جرمه یه بیشعور گفتن بود؟اون چاقو رو بده به من! نه اون چاقو رو بده به من
پاسخ مدیر جوان : بیا بیا عزیزم، ساتور قمه یا چیز دیگه هم خواستی دارم بگو...
سهیل
جمعه 5 تیر 1394 02:06 ب.ظ
یه وقت یه سر به من نزنیا
خوب شمام باید چند تا حرکت درست حسابی میزدین... مثلا چاقویی چیزی میزدین به گردنش قشنگ این شاهرگش پاره شه بعد خون بپاچه همه جا بعد اون موقع تو چشاش نگاه کنی بهش بگی بیششششششششعور
پاسخ مدیر جوان : شما مستعد یک فانتزی خونین هستید دوست عزیز...
مریم
جمعه 5 تیر 1394 12:07 ب.ظ
بله دیگه. وقتی ازدواج زوری و به اجبار باشه همین میشه دیگه.... بمییییییییییرم خانم مهندس... الهی دستش بشکنه مرتیکه بیششششششششعور.... نه خودش شعور داره نه فک و فامیلاش...
خخخخخ
به این میگن همزاد پنداری با نویسنده وبلاگ.
پاسخ مدیر جوان : تشکرات از ریشه یابی شما.
معرفی میکنم، کارشناس پست :سرکار خانم مریم.
همزاد پنداری
موشك
یکشنبه 31 خرداد 1394 08:23 ق.ظ


بیچاره شوهرت كه گیر تو افتاده
پاسخ مدیر جوان : فانتزیه... شما جدی نگیر
امیر حمید
شنبه 30 خرداد 1394 04:57 ب.ظ
خخخخخخخ.....
توصیف سازی صحنه خیلی خوب اصلا انتظار نداشتم اخرش باز دوباره برگرده اول.....بعد اونوقت این چه سبکی هست؟
میگم مهندس اثرات فصول امتحانات نیست احیانا؟خخخخخخخ
lolo
شنبه 30 خرداد 1394 12:05 ق.ظ
salam mohandes....ohhhhhhh...che fanteziye vahshadnaki...mohandes be khoted rahm kon...
vali kheli bahal bod...khyli....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.