تبلیغات
1Engineer'sDailyNotes - مورچه های پست فطرت
شنبه 7 شهریور 1394  07:22 ب.ظ

یهو از خواب بیدار میشم...با کتاب باز و چراغ روشن خوابم برده...ساعت 19:00 هست...بلند میشم،مثل کسی که یه کار مهم داره...یه نگاه توی اینه به خودم میندازم...رد پای خواب توی صورتم پیداست...به خودم میگم:ضایع...میرم حیاط ...خورشید داره غروب میکنه...لعنت میفرستم...به خودم...که نمازم قضا شد...میرم سمت دستشویی که یه صدای خش خش صورتمو برمیگردونه سمت باغچه...یه گنجشگ پر یا پا یا هر جای دیگه شکسته...ترسیده...از من...بهش اهمیت نمیدمو میرم دنبال کار خودم...از دست شویی میام بیرون دستم رو با مایع سیب میشورم...تکون میدم دستمو...که ابش بره...با هر بار تکون دادن یه کم میجهه جلو...اخه ترسیده...میگیرمش...جون نداره..معلوم نیست چند وقته توی این وضعیت بوده و چقدر تقلا برای بال زدنو رفتن کرده...میبرمش داخل...بهش اب میدم...نون رو توی اب له میکنم میزارم جلوش ...نمیخوره...بعد یادم میاد قبلنا فلانی میگفت :غذایی که بوی ادمیزاد بده رو اینا نمیخورن!یعنی اینقدر بوی ادمیزاد میدم؟!!!چقدر بوی ادمیزادم تند هست!!!بالش رو نگاه میکنم،چند تا از پراش نیست...دل سوختن یا هر چیز دیگه ...یه جوری میشم...یعنی چرا پراش نیست؟دعوا کرده...دعوای خوانوادگی؟دعوای عشقی سر یه گنجشک ماده شاید!!! تصادف با یه دیوار!!!کاری از دستم برنمیاد...نمیتونم براش پر بزارم که...بلد شکست و بست پرندگان هم نیستم...تصمیم میگیرم بزارمش بیرون...هم قطارهاش حتما صداشو میشنون...میان کمکش...قطعا این اولین گنجشکی نیست که اینجوری شده...همشون هم که ادمیزاد دورشون نبوده...حتما بین خودشون یه سری روابط بین گنجشکی دارن که اینجور موقع ها لحاظ میشه...میرم میزارمش روی تنه ی بریده ی درخت خرمای حیاط...همین طور که دارم میرم ،متوجه این هستم که دیگه مثل اون موقع که از اول توی حیاط بود ،جیک جیک نمیکنه....انگار ناامید شده...شاید از هم قطارهاش...شاید حسرت میخوره...حسرت پرواز ....حسرت روزای از دست رفته شایدم از دست نرفته...داره نگاه میکنه چطور با یه حادثه جایگاهش رو از دست داد...اخه کسی که جاش تو اسمونه،رو زمین دق میکنه...اخه رو  زمین تنهاست...اطمینان دارم پیراهن تنهایش از تنش خیلی خیلی گشاده...خیلی...

یک ساعت بعد:
هوا تاریک شده و دارم میرم ببینم اگر هنوز اونجاست
{ادامه مطلب}

بیارمش داخل...خوراک گربه ها میشه یه وقت...
با جسد خشک شده گنجشک  رو به رو میشم در حالی که غرق مورچه ست!تند تند فوتش میکنم ...تا مورچه ها پرت شن...همه جاش پر از مورچه ست...خشک شده...خشک...مرده...مورچه های پست فطرت اولین جایی رو هم که خوردن چشماش بوده...چشماش نیست!!!

نتیجه گیری:
1-تنهایی بدترین و فاجعه امیز ترین اتفاق بشری است...کی گفته فاجعه رو بمب اتم انعکاس میده؟!!
2-ناامیدی اخرین اسلحه ی شیطان برای از پا دراوردن انسانهاست....از ادم ناامید همه چیز گرفته میشه...فرصت،تلاش،خلاقیت،اخلاق،شادی و ....
3-همیشه نباید از گربه ها ترسید،گاهی مورچه ها پست تر و خورنده ترن...از ان بترس که سر به تو دارد!
4-حسرت کشنده ترین حسهاست.حسرت حال رو میگیره...حال گرفته شه اینده شبیه گذشته ست و بس...
5-
6-

*چه دعایی کنمت بهتر از این که ساک زندگیت خالی از پیرهن تنهایی


نظرات()   
   
هــــدی .✿
چهارشنبه 11 شهریور 1394 01:55 ق.ظ
خیلی غصه دار بود
نتیجه ی اخلاقی با حیوانات خوب رفتار کنیم :))
منم دارم از یه کلاغ نگهداری میکنم
پاسخ مدیر جوان : خیلی هم عالی
متر سنج
سه شنبه 10 شهریور 1394 05:53 ب.ظ
اوه! این پست هم که فلفلش زیاده!
یا فلففلش زیاده یا امثال ماها زیاد دختریم(پسرای با روحیه حساس!)
اما اگه بخایم فلسفی نگا کنیم نباید گول ظاهر رو بخوریم.مورچه ها مهربونترن! حداکثر جنایتشون حمله به لاشه موجوداته... اما همون گنجشک تو دوران سلطنتش، فرعون گونه همه حشراتو (مثل پروانه)زنده زنده میخورد!
پاسخ مدیر جوان : اختیار دارید متر سنج.
ورودتون به وبلاگ با چه پستهایی همراه شده
با واژه ی پست فطرت موافق نیستم.چون فطرت عالم و هستی برمیگرده به خدا و نباید اینجوری گفت.صرف نوشته به کارش بردم.
دیدگاه متفاوتی بود...شاید اینجوری مردن حقش بود.
موشك
دوشنبه 9 شهریور 1394 12:26 ب.ظ
این پستت غمگین بود :(

پاسخ مدیر جوان : سلام بر مهندس جان.
خوبی؟ احوالات مهندس؟ ببخشید اگر ناراحت شدی. .
سوگ*
یکشنبه 8 شهریور 1394 01:53 ب.ظ
جریان ۵ و ۶ چی هست؟چرا خالیه؟
دعوای عشقی سر یه گنجشک ماده.خیلی باحال هست.عاشقی کنجشگها.
شمام از این پیراهن تنهایی ها نداشته باشی یا اینکه خیلی تنگ باشه خیلی
lolo
یکشنبه 8 شهریور 1394 01:35 ب.ظ
چرا به خودتون گفتین ضایع؟؟؟؟
مایع سیب دوست میداریم.بوی خوب میدهد.
بعید نیست از تنهایی و ظلمت شب ترسیده باشه.شایدم زیادی بهش اب دادی سو هاضمه گرفته مرده.
نتیجه گیری جالبی از داستان کردین
saly
یکشنبه 8 شهریور 1394 08:41 ق.ظ
از ان نترس که ها و هوی دارد...از ان بترس که سر به تو دار...حق با شماست...اساس خیلی از زیر ای زنی ها هم همینه....گاهی ادم از کسی میخوره که انتظارشو نداشته....
ادم
شنبه 7 شهریور 1394 10:47 ب.ظ
مهندس خ فکر کنم خیلی دیگه بوی ادمیزاد میدادین...همچین از ظرفین گنجشکیش خارج بوده.:)))))
پاسخ مدیر جوان : :)))
وحیدم
شنبه 7 شهریور 1394 10:35 ب.ظ
شایدم اگر شما بیرون نمی‏ذاشتیدش، همچین سرنوشتی گریبان‏گیرش نمی‏شد :)
پاسخ مدیر جوان : شاید
مریم
شنبه 7 شهریور 1394 09:24 ب.ظ
با نتیجه گیری ۱ به شدت موافقم.الهی هیچ کی تنها نباشه...حداقل الهی همه یه یار داشته باشن....
این پست واقعی بود یا داستان؟
قالب نو هم خیلی خوبه
امیر حمید
شنبه 7 شهریور 1394 08:34 ب.ظ
سلام خانم مهندس.
اول بگم قالب نو مباااااارک.این یکی ساده تره.چون زمینه سفید و نوشته مشکی هست راحت تر قابل خوندن هست....
و اینکه قسمت نتیجه گیری رو قبول دارم....نمیدونم چی بگم...فقط قبولش دارم....مرسی بابت دعاتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.