تبلیغات
1Engineer'sDailyNotes - یادش بخیر
یکشنبه 18 مرداد 1394  10:07 ب.ظ

یادش بخیر .هنوز هم به مدرسه دوران راهنمایی ام سر میزنم.الان دبیرستان شده.یادش بخیر چقدر شکلات خریدم از اقای شیرزادی.مستخدم مدرسه.به قول بعضی ها "بابای مدرسه".
یاد دوران راهنمایی و ان سن وسال و حال وهوایش بخیر.
بزرگترین رسالتی که ان زمان احساس میکردم این بود که به فاطمه دختر افغانی که در کلاسمان بود و اتفاقا قدش هم از همه بلند تر بود ،بفهمانم دوست پسر چیز بدیست!
چقدر ساده برایم میگفت که در خانوادشان رسم این است که نمیگذارند دختر زیاد درس بخواند .حتی دبیرستان هم نه.چون چشم و گوشش باز میشود و این خوب نیست!و من چه ساده همه ی اینها را کف دست خانم ابراهیمی ،ناظم مدرسه مان میگذاشتم!
چقدر شوق و ذوق داشتیم...وقتی جلسه اولیا مربیان بود ،زنگ تفریح بدو میرفتیم دم در سالنی که مادرهامان در ان بودند و چنان در بغلشان میپریدیم و فشارشان میدادیم و ماچشان میکردیم که انگار که نه انگار فقط دو ساعت و نیم از صبحانه ایی که باهم خوردیم میگذرد! و هر دفعه هم بلا استثنا(شایدم اثتسنا) به ما پول میدادن برای خرید خوراکی از بوفه ی کوچک بابای مدرسه! و انگار که نه انگار همین صبحی دو تا ساندویچ خیار پنیر گردو و سیب با دست های خودش برایمان گذاشته!
یادش بخیر! خفن ترین بحث بچه ها در زنگ تفریح حرف زدن درباره ی پسری بود که ...{ادامه مطلب}

در هنرکده ی روبه روی مدرسه کار میکرد!بعضی از دخترهای شیطون و سر به هوا ی کلاس،روزنامه دیواری خود را پیش او میبردند تا برایشان "بسم الله الرحمن الرحیم"را خوش نویسی کند!
یادش بخیر!همین که دختری در باره یک پسر حرف میزد ،دلیلی وافی و کافی بود برای دوری از او!!!! انگار وبا داشته باشد!!! اصلا فرق نمیکرد. همین که درباره نر حرف میزد میشد دختر بد و سبک کلاس!!!
یادش بخیر!صبح ها که با سرویس اقای تدیّن میخواستیم برویم مدرسه ،دعوا سر این بود که کی عقب بنشیند و کی جلو...دخترکان 13-14 ساله ایی که اینقدر حیا و خجالت داشتن که سر عقب نشستن و این که کنار دست راننده نباشند گاهی دعوایشان میفتاد!!!
یادش بخیر صبح ها که وارد مدرسه میشدم ،سمانه بااغوش باز میدوید سمت من!!!چه دوستی ناب و خالصی بود...یادم نمیرود،یک روز کامل را در گوشه ترین گوشه ی حیاط مدرسه، به خاطر اینکه بهش گفتم دیگه نمیخوام باهات دوست شم،گریه کرد!!!
توی اون سن و سال و حال و هوا ،تنها گفتن یک جمله "عروس خوشکلم"کافی بود تا توی فکر و رویاها و فانتزیهایمان تا خود عرس شدن برویم!
ای کاش مثل ان زمانها بزرگترین اعصاب خوردی ،دعوا با سمانه و دوستی جدید من با نسرین بود! دلم برای ان جمعه هایی که صبحش با شستن یونی فرم مدرسه و پهن کردنش روی بند شروع میشد تنگ شده!
برای ان هر روز 6 صبح بیدارشدنها و گاهی غر زدنها تنگ شده!
یادش بخیر!کیف و کفش نو اول مهر !!!بوی دفتر و مداد و خودکار نو...یه جامدادی پر از خودکار رنگی رنگی برای نکات مهم علوم و ریاضی...دفتر خوبه رو میزاشتیم برای ریاضی و علوم...

بهتر است بروم با سمانه قراری برای تجدید خاطرات و تازه کردن دیدار ،بگذارم ،که ای کاشها و یادش بخیر ها زیاد است و مجال کم...
 


نظرات()   
   
parimah
چهارشنبه 21 مرداد 1394 04:50 ب.ظ
من الآن راهنمایی می خونم ولی هیچ کدوم از اینا که گفتی واسم پیش نیومده
رسالتایی که ما می کنیم در حد آقای قرائتیه
جلسه اولیا مربیان که می شه ما نزدیک مادرامونم نمی ریم
زنگ تفریحامونم همیشه فیلم می بینیم(یواشکی)
و...
پاسخ مدیر جوان : اینایی که گفتم مال نسل ما بود.
مجید ت
چهارشنبه 21 مرداد 1394 10:09 ق.ظ
هیچ‌وقت مدرسه رو دوست نداشتم!
عاطفه
دوشنبه 19 مرداد 1394 04:03 ب.ظ
آخی دلمو هوای کردی

چقد دلم واسه دوستام تنگ شده همشونم ازدواج کردن
پاسخ مدیر جوان : اخی
مترسک
دوشنبه 19 مرداد 1394 11:49 ق.ظ
کلاً دوره راهنمایی خیلی خوبه، خوش می‌گذره ^_^
پاسخ مدیر جوان : تا الان که بهترین دوره من بوده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.