تبلیغات
" /> 1Engineer'sDailyNotes
چهارشنبه 1 مهر 1394  09:38 ب.ظ

سلام به همه ی دوستان ...از این به بعد روز نوشته های یک مهندس رو از اینجا دنبال کنید.


  • آخرین ویرایش:شنبه 16 آبان 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 26 شهریور 1394  04:47 ب.ظ

++یعنی واقعا بعضی از اساتید ریاضی یه جورین...یعنی نه خودش میفهمه چی داره میگه نه ما...سواد دارن...و اینقدر ریاضی خوندن اصلا شبیه این فلسفه گرهای خبره شدن...دو تا کلمه حرف میزنه چهار تا جمله منبع میگه!!! یه جمله محاوره میگه بعد از منظر فلان فرد مسیحی که بعد ها به دار اویخته شد بررسیش میکنه!!!بعد اینقدر از این طرف کلاس رفت اون ور کلاس بعد از اون ور کلاس اومد اینور کلاس... من نمیدونم اخه این خودش سرگیجه نگرفت...نه واقعا نگرفت؟ پنج دقیقه شمردم شد 44 بار رفت و امد دیدم در حد توانم نیست ادامه ندادم...
++جلسه اول که تشکیل نشد...جلسه دوم رفتم...دیدم باز مثل جلسه اول نه بچه هاهستن نه استاد...شاکی رفتم دفتر بخش ...گفتم:ببخشید کلاس اقای محمدی مثل جلسه اول تشکیل نمیشه؟!!  یه نگاه کرد...گفت:خانم کلاس 13:30 تا 15:30 بود...تشکیل شد تموم شد رفت...و من اینجوری مسیر دانشکده تا خوابگاه را مورخ 21 شهریور 94 ساعت 15:30 به وقت رسمی ایران طی کردم!
++یعنی یک ساعت و نیم کلاس بود مگه این ابرو گذاشت واسه من...گرسنگیم به درک...اینکه هیچی از کلاس نفهمیدم به درک...این بغل دستیم اینقد نگاش کردم که مطمئنم جلسه بعد منتظره  ازش خواستگاری کنم...اخه این کافر یه جوری لامصب صدا میده و ابروریزی میکنه که ادم به قیافه بغل دستیش نگاه میکنه ببینه واکنش اون چیه...شنیده یا نه؟....اگر میشد میکشیدمش بیرون میگفتم ناموسا خیلی نامردی...فقط سه ساعت از صبحانه میگذره...این همه میگو بهت دادم بی معرفت...(غذای مورد علاقش میگو هست)...صبحانه مفصل زدماااااا...غذای شاهی...تخم مرغ... بعد از اتمام کلاس با سرعتی رفتم سلف که فکر کنم هر کی دید فکر کرد دستشویی دارم!!!
++یک دسته از اولین گروهی که در قیامت وارد جهنم میشن،اساتیدی هستن که کلاسشون ساعت 7:30 هست و کاملا ریلکس نمیان!..البته تبصره داره اونم اینکه من دانشجوی اون استاد باشم و خیلی استثنایی شب قبلش دیر خوابیده باشم و خیلی استثنایی دلمان خواب صبحگاهی بخواد...
++و داشتن هم خوابگاهی یکی از بهترین تجربها در زمینه روابط بین انسانی در زندگیست...تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ...هم خوابگاهی رو که رپ دوست داره اونم بدون هندزفری!!!
++ساعت 15:30 تا 17:30 انقلاب دارم...بعد یه لحظه دیدم دیرم شده...تند تند نماز بخون..لباس بپوش...تند تند از خوابگاه برو بیرن....یکی نیست بگه :به کجا چنین شتابان ؟ ...وقتی نه دانشکده رو میدونی نه شماره کلاس رو....اصلا هم حواسم پرت نیست!!!اصلا هم یادم نرفته بود کجا کلاس دارم!!!
++وقتی تو صف سلف وایسادم که غذا بگیرم...موقعی که نوبتم شده و جلوی پیشخوان ایستادم...وقتی اون ملاقه رو زیر اون باکس خورشت میزنه که موادی به غیر از اون 10 سانت روغنی که روی ظرف ایستاده واسه من بریزه تو ظرف...دلم برای معدم برای پوستم برای این موها...کلا برای همه چیز میسوزه!

در کل زندگی دانشجویی رو عشقه{ایکون هپی و حس عالی}
اتاق



نظرات()   
   
چهارشنبه 18 شهریور 1394  05:02 ق.ظ

چند سال قبل در چنین روزی جمهوری دموکراتیک خلق کره (کره ی شمالی )تشکیل شد....
چند سال قبل درچنین روزی سلوکیان از فرهاد دوم که شاه اشکانیان بود شکست خوردن...
چند سال قبل در چنین روزی جلال ال احمد نویسنده روشن فکر و مترجم ایرانی دار فانی رو وداع گفت...
چند سال قبل در چنین روزی اکشی کومار بازیگر هندی به دار فانی پا نهاد....
چند سال قبل در چنین روزی به دلیل ملی شدن صنعت نفت ایران دولت انگلستان ایران رو تحریم کرد...
چند سال قبل در چنین روزی دولت تاجیکستان مستقل شد...
چند سال قبل در چنین روزی مائو توسه تنت رهبر انقلاب سوسیالیستی چین فوت شد...
چند سال قبل در چنین روزی نیرو هوایی ژاپن در جنگ جهانی دوم به امریکا حمله کرد اونم حمله هوایی...
چند سال قبل در چنین روزی بنیامین بهادری خواننده ی پاپ ایران و اردشیر محصص نقاش و کاریکاتوریست ایرانی پا به عرصه ی این جهان خاکی گذاشتن.....
و....و.....و.....
و اما دقیقا یک سال قبل در چنین روزی اولین پست این وبلاگ اپ شد و استارت اولین و تنهاترین وبلاگم رو زدم....دقیقا یک سال قبل در چنین روزی استارت بودن در فضای مجازی رو زدم...استارت دوستی های مجازی...بودن با افرادی که از دست خطشون میشد خیلی چیزا رو فهمید.یه نگاه به ادرس وبلاگ بندازید...mahsaengineer9september2014.mihanblog.com

تاریخ اون روزی رو که برای اولین بار یک متن رو هر چند ساده اپ کردم 9september2014  بود یعنی ۱۸ شهریور ۹۳...
میخوام در سالگرد این وبلاگ ابتدا از دو نفر تشکر کنم.
یکی اون فردی که خوندن وبلاگش انگیزه ی من برای بلاگری شد و دوم کسی که در طول این یک سال پر و پا قرص ترین کاربر این وبلاگ بود و هست...در مورد اولین نفر باید بگم یک فرد که در دنیای مجازی یک فرد موفق در دنیای حقیقی به نظر میرسه...وبلاگش هم در رده ی وبلاگهای موفق هست و من قریب به یکسال و چندین ماه هست که میخونمش...خیلی از نکات بلاگری رو غیر مستقیم از طرز بلاگری این فرد یاد گرفتم و خواهم گرفت.وبلاگ روز نوشته های یک جراح.جناب دکتر احمدی....اما دومین فرد کسی نیست جز موشک عزیز...تندیس بلورین فعال ترین کاربر رو بهش میدم...کسی که خوب یا بد این وبلاگ رو تا اینجا همراهی کرده و این بچه ییک ساله رو تنها نزاشته.
و اما در اواخر این یک سال با یه دسته از بلاگر های جدید اشنا شدم که امیدوارم این دوستی مجازی ادامه دار باشه...لینک بعضی هاشون در لینکستان هست.یکی از دلایلی که این دسته از وبلاگها رو دوست دارم اینه که در دنیای مجازی اینا برای همدیگه مثل یه خانواده و شاید بچه محل میمونن...تیپیک روابط بینشون رو دوست دارم.
توی این یکسالی که گذشت 33 پست گذاشتم و 10426 بازدیدی که از این وبلاگ شده حاصل لطف دوستانی بوده که چه خاموش و چه کامنت گذار اینجا رو دنبال کردن...در پایان تحت عنوان مدیر وبلاگ یعنی مدیر جوان در خواستی دارم از همه ی کامنت گذاران عزیز...و اونم اینکه به شخصه تحت عنوان یه بلاگر  دوست دارم وقتی یک متن  اپ میشه در مورد اون متن صحبت بشه نه اینکه به جزئی ترین مورد اون متن اشاره بشه...در مورد تجربه هاتون و اینکه ایا این نوع دیدگاه رو میپسندید یا نه بگید....و یا کلا نوع ادبیات متن رو  و اینکه کجاها ضعف یا قوت داره رو مورد نقد قرار بدید ...
و اینکه در سالگرد این بچه ی یک ساله تصمیمی گرفتم که دوست دارم با دوستانی که وبلاگ رو همراهی میکنن در میون بزارم...معمولا جواب دادن به بعضی کامنتها باعث ایجاد یک سوال جدید در ذهن کامنت گذار و افراد دیگه که پست رو میخون میشه و اینطور میشه که رفته رفته اون کامنت دونی ،هر چند کم ،تبدیل به یه چت روم میشه و تبعا کامنتها و بحثهایی که پیش میاد از محتوای پست خارج میشه...و اصل متن تایپ شده به فراموشی سپرده میشه...بازم شما این متد بلاگری رو بر من ببخشید...و همجنان خواننده و منتقد این وبلاگ باقی بمونید.میدونم خیلی هاتون مشغله دارین ولی اگر براتون مقدور هست دوست دارم به چند تا سوال جواب بدین :
۱-بهترین و بدترین پستی که خوندین چی بوده؟
۲-چند وقته این وبلاگ رو دنبال میکنید؟
۳-به نظرتون چی کار میشه کرد که این وبلاگ همراهان بیشتری داشته باشه؟
۴-هر انتقاد وپشنهادی دارین بگین...این بچه ی یک ساله منتظر  نظرات شماست.
و اینکه یک ایمیل اختصاصی برای این وبلاگ ایجاد کردم ،برای اینکه اگر دوستان کار یا سوالی داشتن و غیر مرتبط با پست بود بتونن بیان کنن:csmodirjavan@gmail.com.

در پایان هم یه شعر که دوسش دارم از شهراد میدری به مناسبت تولد وبلاگ بهتون تقدیم میکنم
برید ادامه مطلبمثل همیشه شاه بیت شعر رو انتخاب کنید.
برای همتون ارزوی عاقبت بخیری،ارامش،سلامتی و اسایش میکنم.دوستون دارم.



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 شهریور 1394
  • برچسب ها:daily ،
نظرات()       
دوشنبه 9 شهریور 1394  09:58 ب.ظ

بلاخره ترتیب دادم.
یه محاکمه.
فقط من و تو.
من شاکی.
من قاضی .
من وکیل برای تو.
من همه چی.
تو مجرم.
تو هیچی.
یه چرک.

میگیرمش
توی دستام.
بهش زل میزنم.
یه نگاه کثیف.
مثل خودش.
بهش دست میزنم.
میخوام لمسش کنم.
جوری که بهش
حس تجاوز دست بده.
کاری که با من کرد
هر روز.

{ادامه مطلب}


نظرات()       
شنبه 7 شهریور 1394  07:22 ب.ظ

یهو از خواب بیدار میشم...با کتاب باز و چراغ روشن خوابم برده...ساعت 19:00 هست...بلند میشم،مثل کسی که یه کار مهم داره...یه نگاه توی اینه به خودم میندازم...رد پای خواب توی صورتم پیداست...به خودم میگم:ضایع...میرم حیاط ...خورشید داره غروب میکنه...لعنت میفرستم...به خودم...که نمازم قضا شد...میرم سمت دستشویی که یه صدای خش خش صورتمو برمیگردونه سمت باغچه...یه گنجشگ پر یا پا یا هر جای دیگه شکسته...ترسیده...از من...بهش اهمیت نمیدمو میرم دنبال کار خودم...از دست شویی میام بیرون دستم رو با مایع سیب میشورم...تکون میدم دستمو...که ابش بره...با هر بار تکون دادن یه کم میجهه جلو...اخه ترسیده...میگیرمش...جون نداره..معلوم نیست چند وقته توی این وضعیت بوده و چقدر تقلا برای بال زدنو رفتن کرده...میبرمش داخل...بهش اب میدم...نون رو توی اب له میکنم میزارم جلوش ...نمیخوره...بعد یادم میاد قبلنا فلانی میگفت :غذایی که بوی ادمیزاد بده رو اینا نمیخورن!یعنی اینقدر بوی ادمیزاد میدم؟!!!چقدر بوی ادمیزادم تند هست!!!بالش رو نگاه میکنم،چند تا از پراش نیست...دل سوختن یا هر چیز دیگه ...یه جوری میشم...یعنی چرا پراش نیست؟دعوا کرده...دعوای خوانوادگی؟دعوای عشقی سر یه گنجشک ماده شاید!!! تصادف با یه دیوار!!!کاری از دستم برنمیاد...نمیتونم براش پر بزارم که...بلد شکست و بست پرندگان هم نیستم...تصمیم میگیرم بزارمش بیرون...هم قطارهاش حتما صداشو میشنون...میان کمکش...قطعا این اولین گنجشکی نیست که اینجوری شده...همشون هم که ادمیزاد دورشون نبوده...حتما بین خودشون یه سری روابط بین گنجشکی دارن که اینجور موقع ها لحاظ میشه...میرم میزارمش روی تنه ی بریده ی درخت خرمای حیاط...همین طور که دارم میرم ،متوجه این هستم که دیگه مثل اون موقع که از اول توی حیاط بود ،جیک جیک نمیکنه....انگار ناامید شده...شاید از هم قطارهاش...شاید حسرت میخوره...حسرت پرواز ....حسرت روزای از دست رفته شایدم از دست نرفته...داره نگاه میکنه چطور با یه حادثه جایگاهش رو از دست داد...اخه کسی که جاش تو اسمونه،رو زمین دق میکنه...اخه رو  زمین تنهاست...اطمینان دارم پیراهن تنهایش از تنش خیلی خیلی گشاده...خیلی...

یک ساعت بعد:
هوا تاریک شده و دارم میرم ببینم اگر هنوز اونجاست
{ادامه مطلب}


نظرات()       
دوشنبه 2 شهریور 1394  06:17 ق.ظ

ساعت 6:15 دقیقه صبح.دارم برای خودم صبحانه اماده میکنم.از اونجایی که صبحانه دیروز خیلی چسبید ،تصمیم میگیرم دوباره همونو بزنم .تخم مرغ ابپز با گوجه.عسلی دوست دارم...میدونم فقط 15 دقیقه حرارت لازم داره...تا تخم مرغ رو با ظرف پر ابش میزارم رو شعله که پخته شه،میرم یه گوجه انتخاب میکنم...
چشم میندازم یه خوش رنگشو برمیدارم...میشورمش...شروع میکنم به پوست کندن...خیلی سفته...مشخصه نرسیده...ولی قرمز هست!
ادمای این دنیام همین جوری شدن...یه تعدادی هستن فقط رنگ دارن...ولی نرسیدن...بار اول به خاطر رنگ و لعابشون انتخاب میشن...ولی هیچ کس،ادمهای نرسیده یا به عبارتی نابالغ رو دوست نداره...چون مزه ندارن...شایدم مزشون رو پیدا نکردن...اینقدر بچه بازی در میارن که بلاخره ادم باید این گوجه نرسیده رو تف کنه...
گوجه نابالغ چند نفر بودم؟!!


نظرات()   
   
چهارشنبه 28 مرداد 1394  07:36 ب.ظ

اکثرا همگی با نرم افزار  واتس اپ اشناییم  و در طول رو بعضا چندین بار واتس اپمون رو چک میکنیم...
خود من اغلب پروفایل و status دوستام و اقوام و کلا هر کسی که شمارشو داشته باشم رو نگاه میکنم...یکی از کارهام در مواقع بیکاری محسوب میشه...توی این پست میخوام چندتا از status های بچه هایی که توی واتس اپم هستن رو بزارم...

1-لحن گیرای صدایت زود عاشق میکند،جان من تا میشود با هیچکس صحبت نکن.(یکی از بچه های دبیرستان هستن ایشون،احتمال عاشق شدن خیلی بهش وارده!!!)

2-هیچ چیز در دنیا خراب نیست،حتی ساعتهای خراب هم روزی دوبار زمان را درست نشان میدهند.(ایشونم باز یکی از بچه های دبیرستان هست،چند روز پیشاااا باهم بیرون بودیم!!!تجدید دیدار .)

3-روی پیشونی فرشته ها نوشته هر کی دختر داره جاش وسط بهشته.(ترم بالای بنده هستن ایشون.این استاتوس رو هم به تبعیت از روز دختر گذاشتن ،هنوزم برنداشتن.)

4-...  (یکی به من بگه سه نقطه واسه استاتوس الان دقیقا یعنی چی؟؟!!!)

5-به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم.(به نظرم خیلی جمله قدیمی هست.فکر کنم تقریبا کل ملت یکی یه دور اینو  گذاشتن)

6-میخواهم از خدا به دعا صد هزار جان/تا صد هزار بار بمیرم برای تو.(ای  کافر همه را به کیش خود نپندار،این بچه مذهبی هست...عکی پروفایلشم یک ادم نورانی در حاله ایی از نوره....منظورش امام زمان...لازم میدونم بگم ایشون پایه ی اصلی هر گونه بحث مذهبی _سیاسی در گروه هستن!!!)
{ادامه مطلب}


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 شهریور 1394
  • برچسب ها:daily ،
نظرات()       
یکشنبه 25 مرداد 1394  09:18 ق.ظ

happy girl's day 



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 25 مرداد 1394
  • برچسب ها:daily ،
نظرات()   
   
یکشنبه 25 مرداد 1394  07:16 ق.ظ

یه بخش از وبلاگ رو اختصاص دادم به مطالبی در مورد مک و مکینتاش و خلاصه هر چیزی که بهش علاقه داشته باشم،مطالبی که توی این سری از پستها گفته میشه لزوما مطالب خفن و تاپی  نیستن،اما مفید وضروری هستن،و دونستنشون خالی از لطف نیست به علاوه اینکه گاها مطالب رو با کمی چاشنی تجربه شخصی ذکر خواهم کرد.
توی این پست میخوام در مورد"کلیدهای میانبر در مک "بگم.
کلیدهای میانبر زیادی هست ولی به نظرم فقط کافیه همونهایی که در طول روز باهاشون سر و کار داریم رو بدونم،چیزایی که بیشتر باهاشون کار میکنیم.
1-وقتی یه نفر برای اولین بار داره با مک کار میکنه و از قبل هیچ سابقه ی کار با مک هم نداره،یکی از اولین چیزایی که نظرشو جلب میکنه متقاوت بودن عملهای " copy , paste , undo , cut "در مک هست.
cmd رو با v,c,x,z بگیرین به ترتیب paste,copy,cut,undo انجام خواهد شد...
دوستی میگفت باید کلید optionرو هم گرفت،شما امتحان کنید ،حالت اول نشد با  optionانجام بدبن.
البته راه های دیگه ایی هم هست ،مثل...{ادامه مطلب}


نظرات()       
سه شنبه 20 مرداد 1394  11:36 ب.ظ

ادامه بیت زیر را تکمیل کنید:
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

م)اینقدر حال دااااااد!!!

الف)چرا اینقدر کوچتون کثیفه؟!!

ب)دیگر اهل با تو ماندن نیستم!!!

ج)مگه نگفتم 9:30 دم پنجره باش؟!!

د)تا چشات درااااااد!!!



از گزینه های پیشنهادی شما استقبال خواهدشد!


نظرات()   
   
یکشنبه 18 مرداد 1394  10:07 ب.ظ

یادش بخیر .هنوز هم به مدرسه دوران راهنمایی ام سر میزنم.الان دبیرستان شده.یادش بخیر چقدر شکلات خریدم از اقای شیرزادی.مستخدم مدرسه.به قول بعضی ها "بابای مدرسه".
یاد دوران راهنمایی و ان سن وسال و حال وهوایش بخیر.
بزرگترین رسالتی که ان زمان احساس میکردم این بود که به فاطمه دختر افغانی که در کلاسمان بود و اتفاقا قدش هم از همه بلند تر بود ،بفهمانم دوست پسر چیز بدیست!
چقدر ساده برایم میگفت که در خانوادشان رسم این است که نمیگذارند دختر زیاد درس بخواند .حتی دبیرستان هم نه.چون چشم و گوشش باز میشود و این خوب نیست!و من چه ساده همه ی اینها را کف دست خانم ابراهیمی ،ناظم مدرسه مان میگذاشتم!
چقدر شوق و ذوق داشتیم...وقتی جلسه اولیا مربیان بود ،زنگ تفریح بدو میرفتیم دم در سالنی که مادرهامان در ان بودند و چنان در بغلشان میپریدیم و فشارشان میدادیم و ماچشان میکردیم که انگار که نه انگار فقط دو ساعت و نیم از صبحانه ایی که باهم خوردیم میگذرد! و هر دفعه هم بلا استثنا(شایدم اثتسنا) به ما پول میدادن برای خرید خوراکی از بوفه ی کوچک بابای مدرسه! و انگار که نه انگار همین صبحی دو تا ساندویچ خیار پنیر گردو و سیب با دست های خودش برایمان گذاشته!
یادش بخیر! خفن ترین بحث بچه ها در زنگ تفریح حرف زدن درباره ی پسری بود که ...{ادامه مطلب}


نظرات()       
شنبه 17 مرداد 1394  08:14 ق.ظ

الا یا  ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق اسان نمود اول ،ولی خوب من درس دارم!!!


نظرات()   
   
چهارشنبه 14 مرداد 1394  09:00 ب.ظ

خیلی وقته به مفهوم و تعریفش فکر میکنم.دنبالشم.مثل خیلی های دیگه.کتاب میخونم.با افراد مختلف بحث میکنم.گاهی طرز زندگی کردن اطرافیان رو در نظر گرفتم.هر چند کم انالیز کردم.دغدغه روزانه ی خیلی هاست.نمیشه کسی ادعاکنه تا حالا بهش فکر نکرده یادنبالش نبوده و نیست.
یه جورایی مثل حساب بانکی میمونه...برای باز کردن حساب باید حداقل پول لازم رو داشته باشی و بعد میتونی به مرور زمان هی پول بزاری توی حسابت تا سپردت افزایش پیدا کنه و هر ماه سود بیشتری داشته باشی.خوشبختی هم همینه.باید اول حسش رو داشته باشی و بعد با کارها یا به عبارتی تلاش روزانت سپردت رو افزایش بدی...به نظرم نکته قابل توجه توی این مورد همون حداقل سپرده لازم هست.
بهانه میاریم و خوشبختی رو به فردایی موکول میکنیم که ممکنه هرگز نباشه.
بهانه هایی ازقبیل: {ادامه مطلب}


نظرات()       
شنبه 10 مرداد 1394  05:20 ب.ظ

سلام به همون چند تا دونه مخاطبی که این وبلاگ داره.با بقیه هم نه سلام داریم نه چیز دیگه.اصلا قهریم.
کتاب "هیولای دریا"رو خوندین؟
این کتاب نوشته "ژول ورن"نویسنده مشهور فرانسوی هست.رمانهای ژول ورن ،از توصیفات بسسسیار قوی برخوردار هست...به شدت هر مکان ،شی و فردی رو با جزئیات فراوان و دقیق توصیف کرده...جوری که اگر به رمانهای تخیلی و ادبیات داستانی علاقه ندارید این کتاب رو اصلا بهتون پیشنهاد نمیکنم . قریب به دو سوم حجم کتاب فقط توصیفات دقیق و دادن طول و عرض جغرافیایی مشخص هست.
کتابی که بنده خوندم ترجمه فروردین پارسای و ناشرش هم دبیر بود ولی خوب دفعه اول این کتاب تحت عنوان "اژدهای دریایی"و انتشارات ئاییز نشر شده.
برای کسایی که به رمان  و داستان نویسی علاقه دارن و دوست دارن تو این زمینه پیشرفت کنن پیشنهاد میکنم چون این کتاب به خواننده یاد میده که نویسنده، با توجه به موضوع، باید چه چیزهایی رو توصیف کنه که دقیقا خواننده فضا رو به طور کامل مجسم کنه.میتونید با ژول ورن استارت بزنید ولی ممکنه خسته شید.
چیز که توی این رمان خیلی قابل تحسین هست اطلاعات عمومی خیلی زیاد ودقیق اقای ژول ورن هست.
و یه چیزی که برای خود من جال بود اینکه اعضای کشتی برای تهیه غذا
{ادامه مطلب}


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 مرداد 1394
نظرات()       
پنجشنبه 8 مرداد 1394  09:30 ب.ظ

حتما واسه شما هم اتفاق افتاده.مثلا یه حرفی رو به یه نفر زدید ، بعد پشیمون شدین و پیش خودتون گفتین ای کاش اون موقع این حرف رو نمیزدم.یا مثلا یه رفتاری داشتین در گذشته ،که الان که خوب فکر میکنید میبینید، اگر اون رفتار رو نمیکردید ،حالا اوضاع بهتر بود...مثلا دو نفر با همدیگه در حال دعوا هستن و تو ،طرف یکی از اونا رو میگیری و دوتایی به نفر سوم میکوبین...بعد از یه مدت که میگذره میشینی و با خودت فکر میکنی.به خودت میگی اخه ادم خوب، الان دقیقا چی به تو رسید که طرف فلانی رو گرفتی؟!!هان؟؟نه الان واقعا چی به تو رسید؟بعضی بحثا هیچی به ادم نمیرسونه ولی چون اون موقع اون بحث خیلی داغه ادم نمیتونه اظهار نظر نکنه ...ولی ماجرا به این جا ختم نمیشه...اثراتش وقتی معلوم میشه که اونی که طرفشو گرفتی الان دیگه رفته و مثلا تو موندی اون نفر سومی که بهش کوبیدی....هیچ چیز از اون دخالتی که کردی واست نمیمونه جز ناراحتی و قهر همون نفر سوم...این یعنی از دست دادن یه رابطه...اینکه این نفر سوم کی باشه ،تو دعوا چیا بهش گفته باشی و تا چه حد پرده احترام رو نگه داشته باشی،اینکه این فرد کجای زندگیت باشه،همه و همه روی زندگیتمون تاثیر بزاره.
گاهی اوقات یه رابطه داشتیم ... حالا دیگه اون رابطه بهم خورده...بعضی وقتا که با خودمون خلوت میکنیم یا یهویی یاد اون دوست میفتیم ،کل رابطه رو از اول تا اخر مرور میکنیم...به اینکه چه جوری شروع شد...به اینکه ایا شروع شدنش درست بود یا نادرست...به اینکه ایا من مقصر بودم که رابطه بهم خورد یا نه؟اینجاست که
{ادامه مطلب}


نظرات()       
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3